Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2008

نماز

..

پدر ، گفته ام ، پو ر ِ پرخاش جو ی

به فکر اندرم ، پو ر ِ آ زا ده جوی

نماز ِ پسین و ، شب و هر یکی بامداد

بتاریک ، پس و پیش و ، بالا شد ِ آ فتاب

به پنج گاه نمایم ، برایش ، دعائی عجیب

به پارسی کلامش غریب است و نامش غریب

بار هفده ، بزرگی ش ، یاد آ ورم

ز ِ روز جزا و ، ز ِ آ تش ، ملال آ ورم

چو آزرد ه گشتم ، ازین بود و کَرد

بخود گفتم این ، من نبایست کَرد

بگفتم پدر را ، که ای مرد ِ والا مقام

تمام ِ کتاب است و ، ا ین ، سه کلام

ز ِ ایران ، ز ِ پیشینیان است و آسان نمود

به گفتار و کردار و پندار نیک ، ره نمود

چو کار تو با این ، سه نیک ، کرده شد

عرب را کتابی ، نشاید که جوینده شد

ز ِ ، وَهم و ، ز ِ ترس و ‫به عادات و خوو

نخواهد تفکر ، نه راه ِ دگر ، جستجو

چنین است آيین ، بجز کیش او ، هر که بود

بمرگش رضا داد ، خاندان و دینش ، به دود

..

سوز

‫19.06.2008 ‫

Advertisements

Read Full Post »

د یا ر

..

‫باشد چو ما دیاری … در دام مانده باشد
‫از دست دین خروشان… ایمان ش رفته باشد
‫کان دین باستانی… با زور گشت هلالی
‫آن را ز دست داده… و ز ین وا مانده باشد

..
‫بت را شکست آنجا ، کین دست ساز ما هست
بت راساخت خیالی ، چون دیدنش محال است
‫آنرا که آرزو بود ، پیرایه یه خدا ساخت ‫
از مهر و از توانش ، آنچه پسند ما هست

..
‫از زلزله بمردند ، با سیل جان بدادند

‫توفان برُفت با باد ، جانها و مال دادند
‫از مهر او سؤال شد ، موهبتش کجا رفت
،، ‫قسمت ،، ز بی جوابی ، این ظلم نام دادند ‫

..
‫هر چیز مال اویست ، فرزند یا که خواسته
‫گر شد ، توانگری سر ، گفتند خدای خواسته
‫فرزند و مال چون رفت ، قحطی یو خشکسالی
‫چون چاره ای نداشتند ، گفتند خدای خواسته

..

‫نابودی یه هزاران ، چنین زیان و خسران
‫در لطف او نگنجد ، بر نیک داده فرمان
‫نیکش گرام داریم ، از فکر و گفت و کردار
‫در یاوری به مردم ، کوشیم تا رود جان
..
‫سوز

‫‫‫28.05.2008 ‫ – 29.05.2005

Read Full Post »

تلاش
..
هوشنگ عزیز
‫بهار شعرت رادوباره آغاز کن ، بهار ِ‌ زمان ، خود بخود

دوباره آغاز میشود.
‫و تو بهار شعرت را از نو شکوفه اش ده .
‫شاخه های اسیر باد شده یه پائیز و برگ از دست داده و در بی برگی ‫
زمستان و سرمای آن ، چوب خشکیده و شکننده شده ،
در بهار ، خود ‫را نشان میدهند و با عرضه یه شکوفه هایه نو ،
سردی یه زمستان ‫و محدودیت هایش را به خنده یه شکوفه
هاشان به مسخره می گیرند .
‫با عطر گلهاشان تلاش جدید خود را در زندگی جشن میگیرند
و بما نشاط و ‫تازگی القا ء می کنند.
‫از اینکه کاری بتوانم کرد که موجب شادی و سرور ِ غم ، بشوم ،
بسیار ‫خود را شاد خواهم یافت.

‫غم ، نبود شادی است .
غم نبود تحرک و سازندگی است.
‫غم ، نبود امید است.

‫با ساختن شعر جدید ، اطرافت را پر کن ،
دنیا و فضای غم را پس بزن ،
‫هرچه بیشتر شعر و سروده و نوشته یه جدید وارد روز و شبت
کنی ، جای ‫غم تنگتر میشود .
‫پُر کن روزت را به شعر و ساختن بناهای یه کلامی
وز ینت ‫های تمثیلی اش

‫در بایگانی یه اندیشه ات، کلامی و یا ایده ای از چیزی بنظرت میرسد،
‫آنرا نگهدار ، سعی کن این علامت را بگیری . آنرا بطرف کاغذ

بکشانی، ‫می بینی مانند طنابی که یکسر آن در دست توست و بقییه
در بایگانی مغزت ‫قرار دارد ، هر چه میروی همچنان با تو می آید.

‫خود را وقف پیدا کردن و پیاده کردن ایده هایت از گوشه های
تفکر گاه ذهن ‫عاشق و شاعرانه ات نما.
‫خوشحال میشوم بزودی از نوشته های جدیدت خبر
داشته باشم و لذت ببرم.

‫آنچه بنظرت زیبا می آید و بیان کردنی است ، بنویس .
‫هر نوشته ای که چیزی برای گفتن دارد ،
خواننده یه خود را پیدا میکند.
‫آنکه سروده و نوشته تو را نمی پسندد ، خوب نخواند ،
مجبور که نیست ،
‫شاید چون مثل تو نمیتواند ، آنچه در درونش میجوشد
بروی کاغذ بیاورد ، ‫و شاید اصلاً چیزی ندارد که بیان کند
و این کمبود را با حقیر نشان دادن ‫تو میخواهد جبران کند.
خودش نمی تواند بالا باشد ، بالا بودن تو را بی
‫ارزش وانمود میکند که خود را هم سطح تو بیانگارد.

‫ولی بخودت بگو ، ماه نور افشاند و سگ عو عو کند .
‫..

سوز

25.05.2008

Read Full Post »

مادر

پدر جسم من سوزنی نوک ، بمادر بداد
‫به پیش اندرم‫ مادرم ، خوان روزی گشاد
‫که خود ‫آنچه خواستی ، ز بهرم نخورد ‫
چو من خواستم ، دهان ، از برایش گشاد
-‫
و یارش که شد ، خواست آن را سپرد
‫برایش تهیه مهم بود ، کلان ، یا که خرد
‫در آن فصل ناجور ، همه با پدر در تلاش
‫بهایش چه بود و کجا ، خواسته را خانه برد
‫ –
کالبدم برپاشده ، در بطن او تکمیل یافت
‫نامده از برایم ، پوشش پشمی ببافت
‫آنچه را بشنوده بود در ساز من ، نیکو بود ‫
از برایش جستجو کرد و تلاشی ، تا بیافت ‫
-‫
مرا تاب خوردن نبود ، از غذا و خوراک
بخورد و به پالود ، ساخت آن را ، بپاک
‫بخون اندرونش کشانده ، به بندم ، سپرد
‫زناف بند ، رسیدم غذا ، چهره ام تابناک

‫مرا کرد جزوی از جسم خود ، همزمان
‫زنوش و خوراکش نهادی ، همه در میان
‫زخونش مرا خون ، به هر دم ، بدادی هوا‫‫
‫به هر جنبشم در درونش ، شدی شادمان

‫تکامل به بخشید ، نهم ماه ، نمود
به ‫هنگام ، ز زهدان ، گفت ، بدرود
‫همی خواستم که مانم ، به آسوده جای
‫نداشتی مرا گریه سود ، که بیرون نمود
-‫
‫به لحن ملایم ، مرا گر یه آرام کرد‫
نوازش نموده به ، لالائیم خواب کرد
‫نیاسود و ناخفت ، تا من ، آسوده دید‫
خودش بنده، خدمت مرا، همچو ارباب کرد
‫-
به نا امنی ام او دو صد ، شور داشت
زخردی که ، گردم بزرگی ، هوایم بداشت
چو زن خواستم ، همسر و پور ، بودم به بر
به ‫مادر ، همی بچه بودم ، تفاوت نداشت
‫‫ –

‫مادر

‫سوز
‫‫‫15,16,17.05.2008

Read Full Post »

تکرار

..
زندگی تکرار تکرار است دانی ای رفیق
کوششت باشد که روی آری به یاران شفیق
‫گر ترا همراهی آنان نباشد در توان
پس کتاب را یار شو ، در یائی است عمیق
..

سوز

7.05.2008

Read Full Post »

امید
..
کمان ، ابروی شوخ چشمش ، امیدم بکشت
بتیر نگاهش زپهلوی دیده ، بخشم درشت
ز درد جگر سوز آن پر عتا بش ، نگاه
بلرزید قلبم ، همی دست و زانو و پشت
.
مرا پرتو مهر و رویت ز صحرا بداشت
زکار و زکشت و تلاشم همی دور داشت
بسان غلامان بی مزد ، بدون مواجب کنیز
بدربانی خاک کوویت ، مرا پیشه داشت
.
مرا جام چشمت بدادم شراب ووجودم سرور
به پیش رقیبان ، برفتم به باد و تمامی غرور
کنون بی توان بی امید ، خسته از دیدن بامداد
نخواهم که امید وصل و کنارت سپارم به دور
.
بسعی وتلاش تمام چاره جو میروم روز وشب
باندرز خواهم چه سان پای دارم این سوز و تب
چو پندار وگفتار کردار من ، با همه نیک بود
نشاید سزا از جهان جز سرور و نشاط و طرب
..

امید ‎

سوز
06.05.2008

Read Full Post »

نوروز
‫ –
‫به نوروزم صدا دادند – فریدون ، جم ندا دادند
‫هزاران جشن نوروزی – بهاران را بها دادند
‫هزاران سال ایران را – نووی بودن روا دادند
بهار و سال چو شد آغاز – ز سنبل عطر ها دادند
‫زخشک زندان شاخک ها – شکوفه ها رها دادند
گذر را فرش گلبرگ ها – شکوفه تن ، صفا دادند
‫زشاخ سیب خشکیده – شکوفه سیب بما دادند
‫شکوفه صورتی رنگش- ز آلو ها نما دادند
‫بهار و جشن نوروزی – مر انسان را عطا دادند


‫ سوز

 06.04.2008

Read Full Post »

« Newer Posts - Older Posts »